" />حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا وترانه تشنگی نبود
بگذار از قرائت محرمانه نامه ها و رویاهایمان شاعر شویم
دیدار ما نه همان ساعت معلوم دلنشین، تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ وشب اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست
دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین
حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه اسمت خواهی رساند
دیگر سفارشی نیست
تنها جان تو وجان پرندگان پربسته که به ایوان خانه می آیند![]()