" />بهار،عشق،زمین
بهار عاشق بود و زمین معشوق. عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود.
زمین آرام و سنگین وصبور.
زمین هرروز رازی از عشق به بهار می داد
و می گفت: "این راز را با هیچ کس در میان نگذار
نه با نسیم،نه با پرنده و نه با درخت .
رازها را که برملا کنی، بر باد می رود وراز بر باد رفته، رسوایی است"
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی ، هر قطره باران و هر دانه برف، رازی.
و رازها بی قرار بر ملا شدن بودند و بهار بی قرار بر ملا کردن.
زمین اما می گفت: هیچ مگو که خموشی رمز عاشقی است
و عاشقی سینه فراخی می خواهد به فراخی عشق
زمین می گفت: دم بر نیاور، تا این سنگ سیاه الماس شود
واین خاک تلخ، شکوفه گیلاس
![2007100415443704_Nature20[1].jpg](http://irapic.com/uploads/1206071139.jpg)